خواست بگیرد همه ی دنیا را برایم در مشتش
دیدم که چگونه خم میشود هرروز پشتش
روز ها...ماه ها...!گذشت و شد چندین سالی
و حالا می بینم قطره قطره اشک های درشتش!
چگونه می شود سپاس گفت این همه زحمت را !؟
این همه عشق و از خود گذشتگی را ؟
کی می رسد روزی که جبران کنم فداکاری هایش را
و بوسه زنم با بغض دستهای پیر و لرزانش را
کسی مرا نمی فهمد...!
صدایم را نمیشنود
دست هایم را نمیگیرد
دغدغه هایم را نمیشمارد
سخنی از آرامش نمیگوید
خیره در چشمانم نمیشود
درونم احساسی نمیجوید...
به پوزخندم خیره می مانند
که تلخ تر از طلسم و زهر است
به خیالشان هیچ نمی فهمم!
فکر میکنند سال هاست قهرم!
دلی می خندد که هدف داشته باشد!
امید را ببیند برای عاشق حرف داشته باشد
دلی می خندد که سکوت را بشکند!
درد هایش را بگوید..نصایح را گوش دهد
دلی می خندد که خود را...
به کسی نباخته است!!
با همه ی سختی ها نساخته است
دلم زمانی میخندد....
که تورا داشته باشم!!
درونش بذر عشق کاشته باشم!
به نشانه ها توجه ای نداری
عاشقت بودم و خبر نداشتی...گناهی نداری
از دلم احساسم خبر نمیگیری
غم این چشم ها را مگر نمیبینی !؟
زندگی را دست تقدیر نمیسپاری...
قلبت را لحظه ای پیشم نمیذاری
تو سخت میگیری عشق و دوستی را...!
حرف هایت خنجریست که میخراشد پوستی را !!
با که گوییم ؟؟
دل تنگی هایم را ؟؟
از که جویم ؟؟؟
شیرینی لبخند هایت را ؟؟؟!!
تا زمانی که نباشی در کنارم
همچو باران بی بهانه می بارم...
ساده تر از گفتنه من عاشقت هستم
سخنی برای اثباتم ندارم
که بی عشق نبضی نمیزند...!
به صحت این حرف هنوز شک دارم